Saturday، June 25، 2011

گیسو نما یا همان صور پریشون و ایضاً افشون

من داشتم فکر می کردم اگر مدیریت فیسبوک دست من بود چه خوب می شد می اومدم بالای صفحه ی دختران ایرانی (بلانسبت دوستان عزیزم) کلمه ی Facebook رو بر می داشتم و به جاش واژه ی Hairbook رو جایگذاری می کردم ...! تا لا اقل همه ی دنیا بفهمند که بی خود نیست به ما میگن جهان سوم و به همین نسبت اصلاً هم بی ربط نیست که دلیل توسعه نیافتگی و پیشرفت مون الگوبرداری و تقلید همراه با حسرت از همین یک قسمت از پیشرفت تیپ و ظاهر اونهاست

...... والا!

............................................................

عجب خاکی نشسته روی این بی من کده ی بر من جاری

البته بیشتر شده آرامگاه و آسایشگاه ارواح و جن و پری ...

Friday، January 07، 2011

بدرود سیاهی

من و یک چوبه ی کبریت

تمام داستان این بود

.

روزی روزگاری برقی از عمق نگاهم خاست

زد بر وصف آن کبریت

همی شد دیدگانم سخت نورانی

به نجوا گفتمش فانوسی یا کبریت

کمی بر خود تأمل کرد و گفتش "تاچه خود بینی"

پیش خود گفتم بسی پرنور تر شاید

بدو گفتم گمانم مشعل افروزی فروزانی

چنین تا چشم سردم را ز فرط نور سوزانی

بگفتا من ندانم آتشم یا نور

لیک از گرمی جانت به مهر خویش می بالم

.

لهیب و حُرم لفظ اش آفتاب آورد در یادم

به یک دم عقل بر مستی و شیدایی

بدیدم رشته های اختیار از خویشتن جاری

.

بدو گفتم که ای گرمای جان از تو

ضیاء هر دو چشمانم ز نور مهروار تو

بیا خورشید من باش و به قلبم لحظه ای خوش تاب

که بس سوت است و کور این دل

در این تنهایی و سرما

خدایم از تو بر من ساخت این دیده

.

کمی بگذشت این شوق و جوابی گرم نشنیدم

دگر بار از دل شیدای خود بر آسمان گفتم

جوابی باز نشنیدم

به خود اندک نگاهی سرد چرخاندم

به این فصل زمین و آسمان او

به سر تا پای تن اندر حضیض خود

.

حقارت رسم شیدایی ست

من این ره نیز پیمودم

به دست و پای مهر آلود لیلایم

به شوق نور افتادم

.

فلک این بار نجوا کرد

به ضرب آهنگ این فرهاد

دلش سوزی گرفت و سنگ احیا کرد

.

بگفت ای مظهر دیوانگی ای وارث مجنون

بدان این راه راهت نیست

زمین را کی سزد از آسمان پاسخ

برو کاین عشق از وهم است

و از امثال تو خورشید در کثر است

.

در این راه پر از افسانه و افسون

غروری مشت خاکستر

سرانجام نگاهم بود

.

شکستم من ولی این را ندانستم

که یک پلک مرا خورشید، پایان بود

من و یک چوبه ی کبریت

تمام داستان این بود

.

..

......................................................

هر چه رفت

عمر عزیز بود و اندکی راه عمر

اما هر چه باید برود

حسرت آن عزیز رفته نباید باشد

اینجا

نقطه ی شروع است

هرچه گذشت

بخشیدم

اگر خدایم بخشیده باشد

که آینده برای من است

و من برای او

Friday، November 05، 2010

تپش سنگ

آخر دنیا رودخانه ایست

که از من می گذرد

و به اول دنیا می رسد

و من در این میان

به جرم بستن ساعت مچی

محکوم به شنا کردن در خلاف جهت رودخانه ام

........................................................

...

گرچه نیستیم اما نفسی هست هنوز

دلمان تنگ و بسی شرم و کمی هم نه که کمتر ز کم از واژه ی کمرنگ و

همی منگ و خراب از اثر بنگ و فشنگ و دو سه خط چنگول خرچنگ و

یه کم قهر و نزاع از ننه و ساختن آهنگ و .... بزن زنگو!

که خلاصه نفسی هست هنوز...!

Friday، October 08، 2010

لینکی با طعم آبنبات

چند وقت پیش روی صندلی پارک کنار دانشگاه نشسته بودم که ماجرای عجیبی نظر من رو به خودش جلب کرد . کنار زمین بازی بچه ها یه دختر کوچولو رو دیدم که یه آبنبات چوبی خوش رنگ و قیافه دستش گرفته بود و مدام این آبنبات رو به پسر بچه ای که اون رو با سکوت عجیبی تماشا می کرد نشون می داد و تمام تلاش خودش رو می کرد تا نگاه اون پسر بچه رو به سمت خودش جذب کنه . پسرک هم بیشتر از اینکه جذب آبنبات شده باشه به نظر می اومد که چیز دیگه ای اینجوری مات و مبهوتش کرده.

این وضعیت ادامه پیدا کرد تا پسر بچه ی دیگه ای که گویا دنبال دخترک می گشت رسید و اون دختر هم با هیجان عجیبی آبنباتش رو به سمت دوست خودش گرفت و پسرک هم رد نکرد و پذیرفت و هر دو با لبخندی بر لب از صحنه خارج شدند ...

اما سوژه ی شماره ی یک هنوز مات و مبهوت وسط صحنه ایستاده بود

انگار که دنیا رو روی سرش خراب کردند

اول دلم خیلی براش سوخت ... اما بعد زدم زیر خنده و براش خیلی خوشحال شدم

چون که حداقل یه هفده هجده سالی زودتر از من قسمت اعظم جنس مخالف خودش رو شناخته بود

......................................

...

.

شعر قشنگ بود ، جذب اش شدم ، تا حدی که تلاش کردم که نام شاعرش رو بدونم ...

تا ... به لینک خیلی جالبی رسیدم ...

...

عجب قصه ای داشت این سادگی ما